| <-PostTitle-> |
|
<-PostContent-> |
![]() |
![]() |
|
| قداست |
وقتي...وقتي... وقتي كه ديگرنبود... من به بودنش نيازمندشدم... وقتي كه ديگر رفت... به انتظارآمدنش نشستم ... وقتي كه ديگرنميتوانست مرادوست بدارد... من اورادوست داشتم... وقتي اوتمام كرد... من شروع كردم... وقتي اوتمام شد... من شروع شدم...
تنهامتولدشدن ... مثل تنهازندگي كردن... مثل تنهامردن |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 11 قبل از ظهر توسط لیلا |
|
|
روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی. - اول این که سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری! پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟ لقمان جواب داد:
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 1 بعد از ظهر توسط لیلا |
|
|
سلام
چقدر بهار زیباست و چقدر تکرار زیباست و چقدر هر روز و هر روز تکرار دوست داشتن زیباست و چقدر هر روز و هر روز تکرارعاشق بودن زیباست و چقدر هر روز و هر روز تکرارتنفس هوای زندگی زیباست و چقدر هر روز و هر روز تکرار دوست داشتن زیباست و چقدر هر روز و هر روز تکرار دوست داشتن زیباست چقدر بلند مرتبه و عظیم است پروردگاری که بنا نهاد دنیا را بر عشق چقدر بلند مرتبه و عظیم است پروردگاری که تکرار می کند تکرار می کند زمین را و زمان را تو را
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 10 بعد از ظهر توسط لیلا |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط لیلا |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 1 قبل از ظهر توسط لیلا |
|
|
کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروکه ویران را
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 1 قبل از ظهر توسط لیلا |
|
|
قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط لیلا |
|
|
وقتی تو نیستی |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم تیر 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط لیلا |
|
|
دلتنگي يه سلام عاشقونه با يه بغض بي بهونه مي نويسم تا بدوني ياد تو، تو دل مي مونه يادته وقتي مي رفتي دم به دم نگات مي كردم بغض سنگين توي چشمام گفتي: صبر كن برمي گردم يادته قسم مي خورديم عزيزم بي تو ميميرم اما حالا كه تو نيستي من با دلتنگي اسيرم يادمه وقتي مي گفتم به خدا نميري از ياد آه سردي مي كشيدي! توي قلبم مثل فرياد اما حالا كه تو نيستي حال و روز من خرابه آخر قصه ي عاشق اشك و ماتم و سرابه اما حالا كه مي بينم بي تو دل رنگي نداره توي آسمون چشمام غروبا بارون مي باره مي دوني طاقت ندارم با غم و غصه اسيرم زود بيا كه خيلي تنهام به خدا بي تو ميميرم
واقعا دنیای دنیای بی عدالتی و نامردی در حق همدیگیه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11 بعد از ظهر توسط لیلا |
|
|
خدایا مگه منوتونیافریده ای ؟ مگه قلبموتوخلق نکردی ؟ مگه ازروحت به تنم ندمیده ای ؟ پس چرا قلب منو .... نه مال من نیست مال توست .... می شکنن ساکت می شینی آخه توکه صداش رومی شنوی اون تپ تپ آرومش رو .... پس چه بهترخودت بش کنی وخلاصم کنی .... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 10 بعد از ظهر توسط لیلا |
|
|
از من دوری نکن:..
چگونه فراموشت کنم تو را ، که از خرابه های بی کسی به قصر سپید عشق هدایتم کردی . عاشقی بی قرار و یاری باوفا برای خویش ساختی . آهو بره ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی . و برای اشکهای او شانه هایت را ارزانی داشتی . و با صداقت عاشقانه ات دلش را بدست آوردی . چگونه فراموشت کنم تو را ، که سالها در خیالم سایه ات را می دیدم . و طپش قلبت را حس میکردم . و در جستجوی یافتنت به درگاه پروردگارم دعا میکردم ، که خدایا پس کی او را خواهم یافت . چگونه فراموشت کنم تو را ، که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم . برایم تمامی اسمها بیگانه شده اند و همه خاطرات مرده اند . دستم را به تو میدهم ، قلبم را به تو میدهم ، فکرم را نیز به تو میدهم . بازوانم را به تو می بخشم و نگاهم از آن توست ، و شانه هایم که نپرس . دیگر با من غریبه اند و تمامی لحظات تو را می خواهند و برای عطر نفسهایت دلتنگی می کنند . چگونه فراموشت کنم تو را ، که قلم سبزم را به تو هدیه کردم که حتی نوشته هایت همرنگ نوشته هایم باشد . پیشتر ها سبز را نمی شناختم ، بهتر بگویم با سبز رفاقتی نداشتم . سبز را با تو شناختم و دلم می خواهد که با یاد تو همیشه سبز بنویسم . دلت را به من بده ، فکرت را به من بده ، سرت را روی شانه هایم بگذار . و بگذار عطر کلماتت را میان هم قسمت کنیم . . |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 9 بعد از ظهر توسط لیلا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
بی تو امشب باز يک گوشه نشستم
در خيالم آمدم پيش تو و گفتم که خستم از همه چيز و همه کس به تو گفتم های های گريه کردم زار زار ناله کردم گفتم اينجا غصه دارم هيچکس را هم ندارم از همه چيز و همه کس من گسستم با همين دستهای بستم مثل اينکه کودک هستم از تو پرسيدم تو ميدانی که هستم؟ تو به من خنديدی و گفتی که باز هم در اين دنيای زيبا چشم بر خوبيها بستم |
|
RSS
|
| ترنم
قداست
|
|+|
نوشته شده توسط لیلا در <-PostDate-> و ساعت <-PostTime-> |
|